همیشه به چهار راه
دیر می رسم.
و زمین خسته
که دیگر توان مرا ندارد.
باید بنشینیم
و فاصله های کش دار را شماره کنم
کمی انتظار برای من
و گویش تو با زمین
او را صبور تر خواهد کرد.
بمان بر سر خیابان
کمی انتظار برای من
مریم تاجیک
نوشته شده توسط .... در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ساعت 10:37 موضوع | لینک ثابت
بعد از این با هجر تو سر می کنم
هر چه غیر از توست پرپر می کنم
بعد از این با یاد عشقت هر سحر
سفرۀ نان و پنیرم را معطر می کنم
*
تا فراموشم نگردی لحظه ای
خواب هر شب را مکرر می کنم
بعد ازاین در اوج تنهایی خود
بودنت را ساده باور می کنم
بعد از این افسردگی ها یک طرف
عشق را قاضی و داور می کنم
نوشته شده توسط .... در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ساعت 10:33 موضوع | لینک ثابت
غروبهای غریب
در این رواق نیاز
پرندهی ساکت و غمگین
ستارهی بیمار است
دو چشم خستهی من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی ...
نوشته شده توسط .... در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ساعت 10:1 موضوع | لینک ثابت
بعضی ها چه راحت به خواب می روند 
درست مثل نوزادانی
در آرامش ماه و بیشه و هوا
بعضی ها اصلا نمی دانند
شب تا شب
چند پرنده ی بی آب و آسمان
بی آب و آسمان به آشیانه باز می گردند
از این پهلو
به آن پهلو
پس کی آن خواب عمیق آسوده
فراخواهد رسید ؟
روزگاری نیز
من بی خواب این همه راز
نوزاد نیستانی از نور ماه و
بیشه های بی خبر بودم
ببین با من چه کرده اند
که کارم
دیگر از ترس داس و
نی خوانی دریا گذشته است
حالا سال هاست
که هر شب خدا کسی می اید
از این بند بسته به آن خواب خسته می بردم
نمی گذارد از مگوی این همه گریه
یک شب راحت
یک سکوت بلند
یک خواب خوش
هی زن از ازل آمده
پروردگار پیش روی من نشسته
پس راه بیشه ی نی و
کودکی های ماه و
نمازخانه ی رابعه کجاست ؟
نوشته شده توسط .... در دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت 2:14 موضوع | لینک ثابت
من،
و تو ...
و تنهایی ...
و دو لیوان چای ...
و نزدیکی دستهایت،
که تکرار کلماتِ من است
به زبانِ دیگری در بیگانگی ...
نوشته شده توسط .... در جمعه پانزدهم شهریور 1387 ساعت 10:1 موضوع | لینک ثابت
کوچه وقتی که نباشی رگ خشکیده ی شهرٍه
ماه توو گوش خونه گفته دیگه با پنجره قهره
نوشته شده توسط .... در پنجشنبه سوم مرداد 1387 ساعت 12:8 موضوع | لینک ثابت
توی این کابوس درد رویای مهربونمی
نوشته شده توسط .... در دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 10:32 موضوع | لینک ثابت
فرض کن پاک کنی برداشتم
و نام تو را
از سر نویس ِ تمام نامه ها
و از تارک ِ تمام ترانه ها پاک کردم!
فرض کن با قلمم جناق شکستم!
به پرسش و پروانه پشت کردم
و چشمهایم را به روی رویش ِ رؤیا و روشنی بستم!
فرض کن دیگر آوازی از آسمان ِ بی ستاره نخواندم،
حجره ی حنجره ام از تکلم ترانه تهی شد
و دیگر شبگرد ِ کوچه ی شما،
صدای آواز های مرا نشنید!
بگو آنوقت،
با عطر ِ آشنای این همه آرزو چه کنم؟
با التماس این دل ِ در به در!
با بی قراری ٍ ابرهای بارانی...
باور کن به دیدار ِ اینه هم که می روم،
خیال ِ تو از انتهای سیاهی ِ چشمهایم سوسو می زند!
نوشته شده توسط .... در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 8:46 موضوع | لینک ثابت
شب خیابان مثل من است
هر از گاهی خاطرهای بیاحتیاط میگذرد
دلم یک تصادف جدی میخواهد
پر سر و صدا
آمبولانسها سراسیمه شوند
و کار از کار بگذرد...
نوشته شده توسط .... در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 20:43 موضوع | لینک ثابت
دردِ غریبی عبور می کند امروز
حتی از استخوان هایم
که گمان نمی برم اینگونه هرگز
زخمی اذان گفته باشد
به هیچ کس
نوشته شده توسط .... در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 11:45 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
گاه
با خود می اندیشم ؛
باید دم تمامی سرابها را داشت
تا خیال آب را از ما پس نگیرند!
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY